دینادینا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

دینای مامان و بابا

تولد بابایی

دو روز پیش تولد بابایی بود و من تصمیم گرفتم که با هم بریم خرمشهر محل کار بابا و غافلگیرش کنیم. تا مامانی آماده شد و تو رو آماده کرد ساعت 12 ظهر شده بود . سر راه رفتیم گل خریدیم بعدشم یه ماشین گرفتیم و به سمت خرمشهر راه افتادیم وقتی رسیدیم بانک من و تو  رفتیم پشت شیشه روبروی بابا ایستادیم بابایی که سرگرم صحبت کردن با مشتری بود حواسش به ما نبود یه لحظه سرشو آورد بالا و ما رو دید خیلی تعجب کرده بود و من موفق شدم سوپرایزش کنم . ولی تو انگار بیشتر بابایی سوپرایز شده بودی و خیلی هم از دیدن بابایی خوشحال بودی . اون روز بابایی مرخصی گرفت و زودتر کارشو تعطیل کرد که بریم رستوران و با هم غذا بخوریم رفتیم رستوران باباطاهر و غذا خوردیم صاحب رستوران ...
27 آبان 1392
1